2008/12/24
2008/12/14

دوباره از هند براتون ميگم. دفعه پيش راجع به اتوبوس و ريكشا و خيابوناش گفتم. توي اين نوشته مي خوام يكمي از مردمش بگم. البته بايد اعتراف كنم كه هنوز بعد از دو سال و اندي نتونستم از خيلي كاراشون سر در بيارم. مثلا تا ماشين يا موتورشون رو از كارخانه يا نمايشگاه تحويل مي گيرند يك راست ميرن بوق فروشي و دوتا بوق خفن (به قول بعضي ها دوتا بوق خر) مي ندازن روش و شروع مي كنن به بوق زدن توي خيابونا. واقعا عاشق بوق زدن و سر و صدا هستند. پشت ٨٠ درصد كاميون ها و تريلي هاشون نوشتن لطفا بوق بزنيد. اگر ١ درصد اين بوقارو تو ايران بزنن حتما شاهد دعوا در سر هر كوي و برزن خواهيم بود. از معابدشون بگم كه در جلوي بعضي از اونها يك ظرف بزرگ با مايعي زرد رنگ وجود داره كه هر كسي از عبادت بر مي گرده مياد و يكي دو قطره از اون مايع روي زبونش مي اندازه. يكي از دوستام تعريف مي كرد كه دو تا توريست ايراني يكبار كه از ديدن يكي از اين معابد برميگشتن به جاي دوقطره يك ليوان از اين مايع خوردن و فكر كردن شربته. فكر مي كنيد اين مايع چيه اون وقت؟ … گلاب به روتون، ادرار گاوه. اينا اعتقاد ندارن كه گاو خداست ولي مي گن كه گاو به يكي از خداهاشون در نگهداري زمين كمك كرده و براشون مقدسه. براي همين هم با ادرارش حمام ميكنن بعضي وقتا هم كه ميل مي فرمايند.
يه مورد جالب ديگه اينكه اينجا شباهتي به فيلماشون نداره. از رقص و پايكوبي توي خيابون خبري نيست. نكته ي مشترك فيلماشون با واقعيتي كه اينجا مي بينيم، پليسشه. همشون اهل باجگيري و پول زيرميزي هستن. چهره خارجي هارو هم از صد متري تشخيص ميدن و جلوشو ميگيرن. مخصوصا اگه سوار موتور باشي. ازت همه چيز مي خوان، گواهينامه و معاينه فني، كلاه ايمني و اگر همه ي اينارو داشته باشي ازت سند موتورو مي خواد. ميگيم اخه پدرت خوب مادرت خوب كي ديگه سند موتور و ماشين رو با خودش اين ور و اون ور مي بره. حتي يه بار كه يكي از دوستاي من همه مدارك و حتي سند هم همراهش بوده، به علت اينكه خانمش كه تركش بوده گواهينامه نداشته جريمش كرده. خلاصه مملكت گل و بلبل كه مي گن همينه.
يكي از دوستها گفته بود چرا از آزادي ها و موارد خوبش نميگي، منم توي پست بعدي مي خوام يكمي هم از خوبيهاش بگم. منتظر خاطرات بعدي باشيد.
2008/12/11
بيش از ٢ ساله كه در حال تحصيل توي هندم. چيزهايي كه در زير مي خوانيد واقعيتهاي خنده دار و بعضي هاش هم تاسف آوره كه در زندگي روزمره مردم هند وجود داره و اكثر اوقات هم گريبان ما رو اينجا مي گيره. مثلا سيستم حمل و نقل مسافر اينجا وسيله اي سه چرخ به نام ريكشا است كه همون موتور وسپاي خودمونه كه يه چرخ بهش اضافه كردن و يه صندلي سه نفره (و يا يك نفر چاق) ويه چادر روش كشيدن. خوب به عنوان يه توريست خيلي هم كيف داره چون يه وسيله جديده و قيافش هم خداييش بامزس . ولي اگه بخواي براي مدت طولاني استفاده كني جدا از اينكه هر لحظه انتظار پرت شدن و تصادف رو داري، عوارضي چون كمر درد و گه گداري سر درد (سقفش كوتاهه و توي دست انداز…) رو هم بايد تحمل كنيد. مي توني از اتوبوس هم استفاده كني ولي توصيه مي كنم يك ماسك همراه خودت ببري و بعدش هم حتما يه دوش بگيري. البته اگه توانايي سوارو پياده شدن در حال حركت رو داري چو فقط توي هر ايستگاه سرعتشونو كم مي كنن و توقفي در كار نيست. نكته جالب اينه كه هر راننده اتوبوس ظرفيت كشتن ٨ نفر رو داره. يعني اگر باعث مرگ شخصي بشه نيازي به پرداخت ديه نداره.
مي تونم از زيبايي شهر هم براتون بگم: يك/ نيازي نيست پولي بابت رفتن به باغ وحش بپردازيد، چون همه جور حيوان و انواع و اقسام حشرات اعم از موذي و غير موذي توي شهر هاش هست. گاو و سگ و خوك و گوراز و بوفالو و سنجابو … . جالب اينجاست كه با وجود سگهاي ولگرد توي خيابون كه تعدادشون هم خيليه، بازم يكي دوتا سگ هم تو خونه نگه مي دارند.
اينجا هرچي كه مي خري روش يه علامت مربع كه وسطش يه دايره هست داره، اگر رنگش سبز باشه يعني VEG (سبزيجات) اگر قرمز يعني Non-VEG. حتي خمير دندون هم اين علامتو داره. جالب اينجاست كه اگر طرف سبزيخوار باشه حيوون خونگيش هم مجبور سبزيجات بخوره بدبخت.
مطلب و سوژه اينجا بسيار است. منتظر مطالب بعدي باشيد.
2008/11/23
خدا رحمت کند محمدعلی جمالزاده را. از معدود کسانی بود که پيشرفت را نه در تغيير حکومت که در تغيير خلقيات ما ايرانيان می ديد. البته کسانی که او به آن ها اشاره می کرد مردمان صد سال پيش بودند که ربطی به ما مردم امروز ايران ندارد! ايشان در بخشی از کتاب “خلقياتِ ما ايرانيان”، به آن چه بيگانگان در باره ی ايرانيان گفته اند می پردازد و آن ها را منعکس می کند. مثلا از قول جيمس موريه انگليسی می نويسد:
“در تمام دنيا مردمی به لاف زنی ايرانيان وجود ندارد. لاف و گزاف اساس وجود ايرانيان است. هيچ ملتی هم مانند ايرانيان منافق نيست و چه بسا همان موقعی که دارند با تو تعارف ميکنند بايد از شرشان بر حذر باشی… عيب ديگری هم که دارند دروغگوئی است که از حد تصور خارج است. يکی از وزرا به يکی از اعضای سفارت فرانسه می گفت «ما در روز پانصد بار دروغ می گوئيم و با وجود اين کارمان هميشه خرابست»… ايرانيان لبريزند از خودپسندی و شايد بتوان گفت که در تمام دنيا مردمی پيدا نشود که باين درجه بشخص خودشان اهميت بدهند و برای خودشان اهميت قايل باشند.” (خلقيات ما ايرانيان، محمدعلی جمالزاده، انتشارات نويد، بازچاپ آبان ۱۳۷۱، صفحات ۷۳ و ۷۴).
البته جناب جيمس موريه اين جملاتِ زشت را در باره ی ايرانيان زمان فتحعلی شاه قاجار نوشته و ما مردم امروز ايران خوشبختانه از چنين خصائل زشتی به طور کامل بری هستيم! شاهزاده الکسی سولتيکوف هم در مورد ايرانيانِ زمانِ خودش می نويسد:
“درستی صفتی است که در ايران وجود ندارد و همين خود کافی است که اين مملکت در نظر خارجيان نفرت انگيز بيايد… دروغ به طوری در عادات و رسوم اين طبقه [طبقهء نوکر و کاسب و دکاندار] از مردم ايران (و ميتوان گفت تمام طبقات) ريشه دوانيده است که اگر احياناً يک نفر از آنها رفتاری بدرستی بنمايد و يا بقول و وعدهء خود وفا نمايد چنان است که گوئی مشکل ترين کار دنيا را انجام داده است و رسماً از شما جايزه و پاداش و انعام توقع دارد” (ص ۸۰).
اما جناب گوبينو، ديپلمات و دانشمند فرانسوی به جای اشاره به ظواهر، به بيان علل رياکاری ايرانيان می پردازد و می نويسد:
“برای چه ايرانی اينقدر رياکار شده و چرا تا اين اندازه در تقدس و اظهار زهد غلو مينمايد و حال آنکه باطناً اينقدرها مومن نيست و بچه سبب غالب اين مردم حرفی را که ميزنند غير از آنست که در حقيقت فکر ميکنند و بقول خودشان زبانشان در گرو دل دگر است… هر مذهبی که وارد ايران شود به دوروئی و شک و ترديد جبلی ايرانيان برخورد خواهد کرد. ايرانی ملتی است که از چند هزار سال قبل از اين با صدها مذهب مختلف بکنار آمده است و خصوصاً مساله مذاهب پنهانی بطوری اين ملت را شکاک و دو رنگ و بوقلمون صفت بار آورده است که محال است شخصی بتواند بگفتهء آنها اعتماد نمايد زيرا هر چه ميگويند غير از آنست که فکر ميکنند و آنچه فکر ميکنند غير از گفتار آنهاست.” (صفحات ۸۶ و ۸۷).
الحمدلله که ما مردم امروز ايران آن طور که جناب گوبينو می فرمايند نيستيم و از بيان عقايدمان با اسم و رسم کامل هراسی نداريم، چون حکومت ها کاری به کار ِ ما و افکارمان ندارند و می توانيم آزادانه آنچه را که فکر می کنيم بر زبان آوريم! آن چه گوبينو و امثال او می گويند مربوط به دوره ی تاريخی پيشامدرن است که به انتها رسيده و ما امروز در دوران پسا مدرن زندگی می کنيم و هيچ يک از اين صفات زشت تاريخی را نداريم!
با اين حال هنوز نقاط ضعف بی اهميتی در ما مردم ايران وجود دارد که هنرپيشه ی ارجمندی چون رضا کيانيان آن ها را با نوشته هايش به ما نشان می دهد. مثلا در مطلبی زير عنوان “اين مردم نازنين” می نويسد:
“در اتومبيلی بودم که هر روز صبح مرا به سرِ صحنه فيلمبرداری می بُرد. مرد مودبی بود. گفته بود که چند سالی در ژاپن بوده. پول و پله ای جمع کرده و به ايران برگشته، با اتومبيلش در خدمت فيلم بود.
از خانه تا محل فيلمبرداری تعريف می کرد و يا می پرسيد. از همه چيز و همه جا و همه کس. به مردم خودمان هم خيلی انتقاد داشت که همديگر را رعايت نمی کنند. نزديکی های محل فيلمبرداری به يک ترافيک برخورديم. کمی صبر کرد. کمی به اين طرف و آن طرف نگاه کرد. و کشيد به سمت چپ، يعنی سمتی که اتومبيل هايش از روبرو می آمدند. که ترافيک را رد کند. کار او باعث شد که در مسير مقابل هم يک گره ترافيکی ايجاد شود. سعی کرد گره را رد کند ولی ديگر دير شده بود. هر دو طرف خيابان بند آمد. من فقط او را نگاه می کردم. گفت: می بينين، يک ذره فداکاری وجود ندارد. از همه دلخور بود. گفتم: طرف ما ترافيک بود. اون طرفی ها که داشتند راهشونو می رفتند. شما خلاف رفتی و راهشونو بستی. گفت: من کار دارم مثل اونا که بيکار نيستم!” (بخارا ۶۶، صفحه ی ۳۲۷)و در باکس ديگر همان مطلب می نويسد:
“يک روز عاشورا که از خانه حافظ احمدی بر می گشتم، نذری گرفته بودم و به خانه می بردم. به چهارراهی رسيدم و چراغ قرمز شد. ترمز کردم و ايستادم. اتومبيل پشتی که گويا انتظار نداشت من ترمز کنم، با شدت بيشتری ترمز کرد تا به من اصابت نکند. بوق زد که حرکت کن. با اشاره چراغ قرمز را نشانش دادم. پياده شد و گفت: نوکرتم، امروز مال امام حسينه. چراغ قرمز و سبز نداريم راه بيفت. به من که رسيد مرا شناخت. سلام کرد و گفت: از شما بيشتر از اينا انتظار داشتيم. يک هنرپيشهء با حال که روز عاشورا پشت چراغ قرمز وای نمی سته. شور حسينت کجا رفته؟” (همان، ص

